تلفن همراه ...

نزدیک ظهر بود و شلوغی جلوی بازارچه دیدنی بود. همه در حال خرید و فروش گوشی تلفن همراه یا امتحان آن بودند. ساعت ها بود که پسرک با خواهرش بساط کوچک باطری فروشی را آن جا پهن کرده و محو داد و ستد مردم بودند.دخترک گرسنه اش شد و از برادرش خواست چیزی برایش بخرد. پسر با  نا امیدی جیب های خالی اش را گشت. پولش کافی نبود، اما فکری به خاطرش رسید و چشمهایش برق زد. به سرعت، با حرکات انگشت، روی یکی از بسته های باطری، شماره ای خیالی را گرفت و آن را نزدیک گوشش برد، لطفا ۲ پرس چلو کباب به آدرس ...

دخترک نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و تا ساعتی گرسنگی را از یاد برد.

/ 0 نظر / 7 بازدید